نمیدونم الان باید بخندم؟گریه کنم.. حس وحالم دست خودم نیست

حامدم من از امام رضا خواستمت امروز ولی وقتی فهمیدم لحظه تحویل  سال کنارم نیستی ..

حسابی دلم گرفت چون داره بارون میباره ...

حامد من همون عاشقم همون دیونه که وقتی میبنتت دست وپاشو گم میکنه..

من همونم فقط هرسال قدم بلند تر میشه،لباسام عوض میشه ولی..

تو همونی تو همون تنهادلیل زندگیمی تو همونی که من شبا با عکساش خوابم میبره..

تنها دلیل زندگیم هرکاری کردم هرچیزی گفتم واسه تو بوده...

خدایا التماست میکنم خدایا امسال مهر منو به دلش بنداز..

اگه حامدم بره من دیگه نمیتونم..خدایا نمیتونم...



تاريخ : پنج شنبه 29 اسفند 1392 ا 13:56 نويسنده : نیلوفر ا
.: Weblog Themes By violetSkin :.